این ماجرارو حتما بخونید
پسری از دختری خوشش میومد
هرروز دانشگاه از دور نگاهش میکرد
اخر دل به دریا زد رفت به دختر حرف دلش گفت
دختر بعد از چند روز باهاش دوست شد
چند ماه همهچیز خوب بود
ناگهان یهو همه چیز عوض شد
دیگه دختر اون ادم سابق نبود رفتارش عوض شد
دختر با پسر قرار ملاقات میزاره
پسر ذوق میکنه حتما قرار مثل قبلاهست
اما دختر بهش میگه من اصلا بهت علاقه ندارم چون دلتو نشکنم بهت اینجوری گفتم من عاشق پسری توی دانشگاه هستم اما مادرم چون از تو خوشش میاد نمیزاره باهم باشیم تو از پیشم برو تا من به مامانم بگم ولم کردی رفتی
توی چشای پسر اشک جمع شدولی عاشق دختر بود نمیخواست از دستش بده پسر میره جلوی در خونه دختره داداش میاد میگه با مادرتون کار دارم پسر به مادر دختر التماس میکنه داداش پسر میزنشش دختر هم از اتاق میاد بیرون هرچی بلده بهش میگه پسر با دلشکسته و صورت پرخون از خونهی دختر میاد بیرون
بعد چند وقت
دختر با پسر مورد علاقش ازدواج میکنه
بعد از چند ماه میبینه شوهرش رفتارش باهاش سرد شده فکر میکنه خستگی کاره اما متوجه میشه با زن دیگه درارتباطه
شوهرش بهش میگه من عاشق این هست نه تو تو بهم گیر دادی چون نمیخواستم دلتو بشکنم اینکار کردم
دختر یاد اون کارش میافته از شوهرش طلاق میگیره
دختر میره جلو در همون پسری عاشق بود کسی باز نمیکنه
از یکی از پسر همسایه سوال میکنه چرا کسی جواب نمیده
پسر همسایه جواب میده اینجا یه مادر و پسر زندگی میکردنپسر خودکشی میکنه و مادر هم خبر خودکشی پسرش میفهمه سکته میکنه میمیره
هدفم از نوشتین این ماجرا اینه یادمان باشد دل کسی نشکنیم و باکسی بازی نکنیم چه دختر چه پسر فرق نداره شاید ما فراموش کنم بیخیال اما روزگار کاری میکنه تا یادمان باشد قبلا چکار کردم به امید روزی کسی دل کسی نشکنه........
نظرات شما عزیزان:
|